آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

یک ماه آترینی . . .

یک ماه آترینی! یک ماه که هر لحظه اش با مشغولیت به دغدغه های معصومانه این دردونه ی دوست داشتنی خونمون گذشته به معنی واقعی کلمه خودمون روگم کردیم, به زور من و بهنام میتونیم حتی به کارهای شخصیمون برسیم. پیش اومده که تا به خودم اومدم فهمیدم از صبح تا شب یه بارم دستشویی نرفتم!! خوابیدن که برام یه خاطره است کارهای خونه عملا تعطیله فقط وقتایی که مهمون میاد وسایل پذیرایی به شیوه ی ماست مالیزاسیون آماده میشه و بعد از رفتن به یه جمع و جور کردن مختصر ختم میشه یه وقتایی به خودم امیدوار میشم که روال کارهای روزمره ی دخترم دستم اومده ولی بازم یهو یه چیزی میشه که حسابی بهم میریزم, نمیدونم شاید من هنوز نتونستم درک درستی از نیازهاش داشته باشم. سخت تری...
16 مهر 1392

خلسه ی مادرانه . . .

لحظه های عجیبی رو تجربه میکنم, هنوز قابل باور نیست . . . من مادر هستم !! . . . درک احساسم سخت ولی فکر کردن بهش شیرینه. هیچ کس از این خلسه ای که توش هستم خبر نداره. بیشتر از قبل عاشقم, عاشق همسرم و لحظه های دونفرمون که توی این مدت تمام حس مشترکمون رو تو وجود یه موجود معصوم خلاصه کرده. به وضوح این شدت علاقه رو حس میکنم هم در خودم و هم بهنامم. شدت وابستگی که ظرف همین مدت کم به این فرشته ی کوچولو در ما ایجاد شده قابل باور نیست!! نمیشه گفت همه لحظه ها خوب میگذره ولی به جرات میگم خیلی لذت بخشه. حتی شب نخوابی ها و بی قراری هاش. من چه جور مادری ام؟؟!! با بی قراری های طفلم عشق میکنم و با گریه هاش میخندم. ناله های معصومانه اش آرومم میکنه و کارهای ...
7 مهر 1392

شمارش معکوس اومدن نخودچی . . .

فندق جونم تا تاریخی که خانوم دکتر مهربون برای روز زمینی شدن  شما فرشته ی خوشگلمون تعیین کرده تقریبا 10 روز مونده مامانی و بابایی نخودچی قلقلی که دیگه طاقتشون تموم شده و بی صبرانه برای دیدن روی ماه گل دخترشون لحظه شماری میکنن این روزا من رسما" سوژه خنده اطرافیان بخصوص بابایی شدم  البته حق دارن حسابی کپلی شدم و پاهام ورم کرده حتی خودمم از فرم دست و پام خنده ام میگیره ولی همه ی این زشت شدنا فدای یه تار موی نی نی قشنگم که تا چند روز دیگه سالم میاد بغلم چند تا عکسم برای یادگاری از روزگار کپلی مامان خاطره برات میذارم تا یادت باشه وقتی توهم خواستی مامان بشی باید از خیلی چیزا که برات مهمه مثل زیبایی اندامت و راحتیت و خیلی چیزای مهمت...
9 شهريور 1392

اولین تجربه ی آتلیه نخودچی . . .

مامان خاطره و بابا بهنام توی این 9 ماه با همه ی سختی ها و فشارهایی که داشتن لحظه های شیرینی رو بخاطر وجود تو پاره ی تنشون تجربه کردن   به نظر من که خیلی زود گذشت شاید بخاطر اینکه خدا رو شکر دوره ی بارداری راحتی داشتم و خیلی اذیت نشدم   ولی واقعا دلم برای لگدای ریز و درشتت, سکسکه کردنت تو شکمم و شنیدن صدای گلوپ گلوپ قلب مهربونت تنگ میشه عزیز دلم    اما خب از طرفی خیلی هم بیقرارم تا روی مثل ماهت رو هرچه زودتر ببینم و تو بغلم بگیرمت  ناگفته نماند اگه این دوران برای ما راحت بود چون شما نخودچی نمکی ما هم خیلی دختر خوبی بودی و خوب با ما همکاری کردی تمام اینا رو گفتم تا بدونی این دوره ی 9 ماهه از زندگیمون برای من...
8 شهريور 1392

تولد مامان خاطره . . .

قند عسل مامان میخوام خاطره ی تولد امسالم رو که دو نفره با شما برگزار شد برات بنویسم راستش امسال برای من این روز با سال های قبل خیلی متفاوت بود, به دلایل مختلف که تک تکش رو برات میگم جوجوی من اول از همه بخاطر حضور شما فسقلیه قلقلیه مامان که برام خیلی لذت بخشه عزیزم هرچند که یکم منو نگران میکنه و بار مسئولیت سنگینی رو روی دوشم احساس میکنم ولی واقعا از خدا ممنونم حتما حکمتی داشته که الان و توی این سن و شرایط تو رو به ما داده قربونت برم پنجشنبه یعنی 92/5/10 عمه سحری مهربون ما رو برای افطار دعوت کرد, بنده خدا با کلی زحمت یه عالمه خوراکی خوشمزه وبخصوص قرمه سبزی معرکه ای برای شام درست کرده بود البته بابا عباس و عمو بهزاد هم بودن عزیزم! بعد از...
13 مرداد 1392

نخودچی جونم تو اولین ماه رمضانت خیلی دعا کن . . .

 قلقلی مامان این روزا حسابی تو دل مامان خاطره بازی میکنی و من و بابا بهنام همش قربون صدقه ات میریم و با هر تکون کوچیک تو ذوق میکنیم, برای من یکم عادی شده ولی باباییت هر بار انگار برای بار اولشه که میبینه و کلی کیف ورج و وورجه های گل دخترش رو میکنه جوجوی مامان طبق آخرین سونو گرافی 1376 گرم وزن داری که نسبت به سنت طبیعیه و با وجود دیابت بارداری من جای شکر داره عزیزم!!! با اینکه این ماه من 2 کیلو بخاطر رژیم سختی که داشتم وزن کم کردم و اصلا خوب نبوده ولی تو جیگر طلای من وزن نرمالت رو گرفتی و من بابت این موضوع خیلی خدا رو شکر میکنم. آزمایش قند 3 مرحله ای هم که همین هفته دادم جوابش خوب بود و نشون داد قند من با همین میزان انسولین تحت کنترله...
31 تير 1392

خرید سیسمونی برای اتاق نخودچیمون . . .

مامانی ببخش که با اینکه میدونیم جنسیت شما چیه ولی هنوز بهت میگم نخودچی آخه من و بابایی هنوز نتونستیم برای اسم شما تصمیم قطعیمون رو بگیریم . به نظرم انتخاب اسم خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر میکردم آخه اسم نشونه ی شخصیت و طرز فکر و اعتقادات خانواده ی آدمه و خیلی وقتا به نظر من روی زندگی هر کس تاثیر میذاره . . . پس من و بابایی خیلی برامون همه که یه اسم خوب و مناسب برات پیدا کنیم عزیزم  کل این ماه رو به خرید وسایل شما اختصاص دادیم و بیشتر مامان زهره و بابا هادی زحمت کشیدن اونا کلی وقت گذاشتن و برای تو فرشته ی کوچولوی ما وسایل خوشگل خریدن . دست گلشون درد نکنه خیلی به گردن من و بابا بهنام حق دارن بگذریم که سر تحویل و پیگیری اوردن ...
29 تير 1392

مامان خاطره ی دپسرده . . .

از آخرین باری که اومدم برای نخودچیم خاطرات تو دل مامانیش رو نوشتم خیلی وقت میگذره؛ نه اینکه یادم رفته باشه یا وقت نداشته باشم, نه!! نمیخواستم براش از ناراحتیم و حس های بدم بگم . . . آخه این چند روز حالم اصلا خوب نبود  همش روزا توی خونه بیخود و بی جهت گریه میکردم  شبا هم با کلی فکر و نگرانی مگه میشد خوابید, کلا بدتر از روز همش کلافه بودم نمیخواستم توی آینه نگاه  کنم, از خودم بدم میومد احساس میکردم خیلی زشت شدم و هیچ مدل مو یا آرایشی رو برای خودم دوست نداشتم  روز به روزم که خپل تر و گرد تر میشم و راه رفتنم مثل پنگوئن خنده دار شده  بابا بهنام بیچاره هم هرچی محبت میکرد فایده نداشت, تازه بیشتر لجم میگرفت چون احسا...
9 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد